حكيم زجاجى

337

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چنين گفت بو مسلم بىقرين * بدان نامداران باآفرين كه امشب نگويم شما را جواب * سپيده كه سر برزند آفتاب 160 بگويم حديثى كه دارم نهفت * به انديشه شايد جواب تو گفت سخن‌گستران بازگشتند باز * فرستاد بو مسلم سرفراز سران سپه را بر خويش خواند * كسى را كه داننده بد ، پيش خواند يكى زآن سران مالك مير بود * كه با دانش و راى [ و ] تدبير بود دوم نيزك ( ؟ ) آن مرد با عقل و راى * كه زيرك‌تر از وى نبد هيچ‌جاى 165 بزرگان ديگر شدند انجمن * بگفتند هريك ز هر در سخن ورا گفت بو مسلم « 1 » نامدار * كه اى مير بادانش و كامكار ابو جعفر بدنشان بىوفاست * دلش پر ز جور و درون پرجفاست نبودست هرگز دلش با تو راست * ميان بزرگان نهنگ بلاست به ايام سفاح قصد تو كرد * ز تو برنياورد سفاح گرد 170 به دل با تو آن بدگمان دشمن است * به نزديك ما اين سخن روشن است مرو پيش او تا نگردى هلاك * نگه دار از تيغ او جان پاك همان‌دم كه بيند تو را بدنشان * شود خنجرش در زمان خون‌فشان تو با لشكر خويش برجاى باش * چو مهر فلك عالم‌آراى باش گر آيد بداختر به دنبال تو * بدان تا ببرد پر و بال تو 175 ز تن جان بدخواه بيرون كنيم * به شمشير كين خاك پرخون كنيم ابو مسلم اين راى كرد اختيار * بر او آفرين كرد بيش‌از شمار حديث دلاور پسند آمدش * سخن‌هاى او سودمند آمدش بزرگان بادانش و سرفراز * بر اين برنهادند و گشتند باز دوم روز رفتند ميران برش * نشستند چون بخت گرد اندرش 180 چنين گفت با نامداران كه من * نخواهم شدن سوى آن انجمن دل نامور نيست با بنده راست * به نزديك او رفتن من خطاست به دو گفت بو حامد نامدار * كه برخيز و انديشه در دل مدار

--> ( 1 ) ميثم